تبليغاتX
چکاد
تار دهم در کف درویش خان... تا بدمد بر بدن مرده جان

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد رفت

 دنبال کلیدی خوشبختی می گشت

خودشم قفلی تو قفلا زد ورفت

 یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شد بود

به سرش هوای هوا زد و رفت

 

 ناصرهم رفت ... 


 

 در موسیقی ایران زمین کسانی را می بینیم که بسیار تاثیر گذار بوده اند در حدی که در زمان خودشان شکل و شمایل موسیقی را به سمت تعالی ارتقاء داده اند در بین این عزیزان باید به بزرگواری اشاره کنیم که موسیقی ایران زمین به او و هنر او دین دارد مطلبی که یش رو دارید در مورد زندگینامه این بزرگمرد موسیقی ایران زمین است

راهش پررهرو

(چکاد)

 

 

 

 

طبّال ِ خردسال در میان عملگان طرب...

 ناصرالدین شاه ملیجک را که دید دست هایش را روی شکم گذاشت و از ته دل خندید. آرام که شد سبیلش را تاب داد و گفت: بیا نزد ما!... پدر سوخته شیطان!...
ملیجک نزدیک تر آمد و به آن صدای خنده آورش لحنی جدی داد و سینه سپر کرد و گفت: گروه موزیک ملیجکِ عزیر السلطان تقدیم می کند...
و آنگاه دستش را به دعوت به سوی ورودی چرخاند. دسته موزیک وارد شد. یکی کمانچه به دست داشت و آن دیگری سنتور و آن یک شیپور و طبل و نقاره ... عملگان طرب به حضور شاه که رسیدند تعظیم کردند. ملیجک دهان را به خنده ای از روی شوق باز کرده بود.
شاه گفت: عجب... پس برای خودت دسته موزیک راه انداخته ای...
ملیجک خندید و گروه موزیک شروع به نواختن کرد...
در میان عملگان طرب کودکی بود که طبل کوچک می نواخت: غلامحسین درویش... در آن روزگار که نوازندگان و موسیقی دانان هیچ اجر و قربی نداشتند درویش قدم های اولش را بر می داشت تا روزی بزرگترین نوازنده تار - ساز ملی ایران - شود...

***

درویش یگانه زمان

تار دهم در کف درویش خان... تا بدمد بر بدن مرده جان...
...
- بر سر ما منت گذاشتید جناب درویش که تشریف فرما شدید... مجلس ما را نورانی کردید... ما را سرافراز کردید... خوش آمدید... خوش آمدید...
درویش خان سلام ها را یکایک جواب گفت و دست هایی که به سویش دراز شده بود را به گرمی فشرد. از آنجا که آدمی نبود که در عرضه کردن هنرش بخیل باشد تار و سه تارش را هم همراه آورده بود. در کنار حوض زیبای حیاط اندرونی فرش پهن کرده بودند و همگی روی زمین نشسته بودند. درویش خان در میان جمع جای گرفت و با پنجه هنرمندش شروع به نواختن تار کرد. قطعات و تحریرها همچون رایحه ای دل انگیز در فضا می پیچید و در اذهان می رقصید... ذهن ها به رویایی شیرین فرو رفته و در ذهن خود درویش، روزهای شاگردی آقا حسینقلی فرایاد می آمد...


...
- قطعه همایون را که درس گرفته ای بنواز درویش...
درویش در چهره استاد نگاهی کرد و شروع به نواختن کرد. آقا حسینقلی - که همراه برادرش میرزا عبدالله از یگانگان تارنوازی بود - از قدرت پنجه شاگردش به وجد آمده بود و سرش را هماهنگ با مضراب های درویش تکان می داد...
درویش مضراب آخر را که به سیم زد چشم در چشم استادش دوخت. برق محبتی جهید... درویش از تاریخ سازان موسیقی ایران می شد... آقا حسینقلی در این باره شکی نداشت...
...
تکنوازی تار درویش میهمانان را به وجد آورده بود. با اتمام تارنوازی، درویش رو به کسی که در نزدیکی اش بود کرد و گفت: یا پیر جان... آن سه تار را بده به من...
پنجه درویش در سه تار نوازی هم بی بدیل و یگانه بود...

***

پیش درآمد و ورود

در میان موسیقی دانان ایران قدیم معمول بود که ابتدا نوازنده درآمد دستگاه مورد نظر را اجرا می کرده و با همراهی آواز، سوال و جوابِ ساز و آواز ادامه پیدا می کرده است... شکل دهی فرم پیش درآمد و رِنگ که از ابداعات درویش خان است، تنوعی تازه به موسیقی ایرانی بخشید و آن را هزار بار شیرین تر و دلپذیر تر نمود...

  

رکن الدین خان مختاری - درویش خان بزرگ

تمرین گروهی:
- چه بنوازیم؟
درویش در چهره باقرخان ِ کمانچه کش نگاه کرد و گفت: برای این کنسرت قطعه هایی در دستگاه ماهور می نوازیم... کسی پیشنهاد دیگری دارد؟...
رکن الدین خان مختاری گفت: شور و حال ماهور بی نظیر است... مجلس را پرنشاط خواهد کرد... لیکن بیایید قبل از اجرای درآمد و آواز، قطعه ای گروهی بنوازیم...
طاهر زاده که از پشت عینک رکن الدین خان را می نگریست پرسید: چه قطعه ای...
اقبال هم با او همراه شد و با تعجب گفت: چه قطعه ای؟...
درویش خان پا میان صحبت گذاشت و گفت: می توان قبل از اجرای درآمد قطعه ای ضربی نواخت تا گوش شنونده پذیرای آنچه که در راه است باشد. قطعه ای که از میان گوشه های آن دستگاه چیزی در میان خود داشته باشد و با فراز و فرودش شور و حال کلی اثر را به شنونده القا کند...
عبدالله دوامی سرش را به رضایت تکان داد...
درویش خان ادامه داد: اتفاقاً پیش درآمدی هم برای ماهور ساخته ام...
و مضراب را به دست گرفت و پیش درآمد ماهور را با آن ریز های طولانی و ریتم سنگین نواخت...
دری تازه گشوده شده بود تا موسیقی رنگ و بوی لطیفی بگیرد و از یکنواختی ساز و آواز ِِ تنها بگریزد...
به این ترتیب فرم تازه ای مشتمل بر ترتیبِ پیش درآمد، چهارمضراب، آواز، تصنیف و رِنگ به وجود آمد...

***

رِنگ و رقص

رقص... رقص...
قهر و آشتی...
پریچهر و پریزاد...
غنی و فقیر...
ریتم تند...
شادی... شادی...
پایکوبی...
این همه لحظات شیرین...
...
رقص... رقص...
قوّت دست درویش خان مستدام بماند ان شاء الله...قوّت دست درویش خان مستدام بماند ان شاء الله...

***

روزی که درویش از میان ما رفت

  

چهارشنبه دوم آذرماه سال 1305 هجری شمسی...
درشکه درویش خان شب هنگام در حینی که به سمت منزل استاد در حرکت بود با اتومبیلی تصادف کرد تا استاد بزرگ تار و سه تار و موسیقی دان برجسته ایران زندگی را بدرود گوید...
در مجلس سوگواری، علی نقی خان وزیری تار به دست گرفت و قطعه ای از درویش خان نواخت... ساز درویش در کنار عکس بزرگش قرار داشت... اشک در چشم ها جمع شده بود...
یگانه مردی که هم هنردوست بود و هم مردم دوست، در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپرده شد... درویش بی ریا و متواضع از خود آثار به یاد ماندنی به جا گذاشت تا موسیقی ایران زمین همیشه به آنها ببالد...
و حالا... در شمالی ترین نقطه تهران... مردی در خاک خفته است که روی سنگ قبرش نوشته شده:

 

درویش اگر ازین جهان رفت

مشنو که فقیر ِ ناتوان رفت

درویش هنرور ِ زمان بود

استادِ هنرور ِ زمان رفت

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:39  توسط بابک 

آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست

دلم گرفت ای هم نفس 
پرم شکست در این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نا مهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی پناه هق هق باشی
تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون دو هم صدا
تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش

این روز ها فرشته مرگ دور سر هنرمندان ما در حال گشتن است در هفته گذشته داغدار هنرمندی بزرگ بودیم هنرمندی که تنها با هنرش نبود که برای اهل هنر شناخته شده بود او یک انسان واقعی بود می دانید ؟ خوبی هنرمندان در این است که حتی پس از مرگ هم یادشان با آثارشان زنده می ماند و این یک هنر مند را جوادانه می کند اما افسوس که این هنرمندان در زمان حیات به فکر روزهای از کار افتادگی خود نیستند افسوس ..........
متنی که هم اکنون پیش رو دارید زندگی این هنرمند بزرگ ایران زمین است و دیگر سکوت ................

یادش بخیر


عزیزان قبل از اینکه زندگی نامه استاد بابک بیات را به شما ارائه کنم مطلبی را باید بدانید در مورد یکی دیگر از هنرمند پاپ ایران جوانی که همواره اسم ائمه اطهار بر لبش بود هنوز آهنگ یا فاطمه او در گوشمان است ناصر عزیز را می گویم ان شاءالله به حق همان فاطمه زهرا (س) زود بهبودی خودش را بدست بیاورد و او را دوباره در چکاد موسیقی ایران ببینم .
بلند شو ناصر ..... بلندشو

بابک طحان (چکاد)


بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد.از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان, آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد.
بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شد.ایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند, در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود, که این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله : غریبه, جنگل, بن بست, خونه, فریاد زیر آب, على کنکورى, تپش, خاتون, سایه, خورجین (بانوى شرقى), فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار), سقف, هیچ کسى مثل تو نبود, طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد.

بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى مرحوم واروژان ( البته درمورد مرحوم واروژان حتما در چکاد سخن خواهیم گفت ) ساخته شد, شروع کرد.بعد از فیلم غریبه,بیات موسیقى فیلم هاى : خوشید در مرداب, شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من), برهنه تا ظهر با سرعت, فریاد زیر آب, سریال چنگک و بسیارى موسیقى بیلم هاى دیگر را ساخت.



بعد از پیروزى انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار, همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک, زندگى نامه صمد بهرنگى و بصورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود.پس از آن کاست خروس زرى پیرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت.

بابک بیات موسیقى فیلم را در بعد از انقلاب با فیلم مرگ یزد گرد ساخته بهرام بیضایى شروع کرد و در سال 1362 موسیقى فیلم هاى نقطه ضعف و ریشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فیلم هاى شاید وقتى دیگر و مسافران ساخته هاى بهرام بیضایى, سریال سلطان و شبان, کشتى آنجلیکا, عروس, پرده آخر, طلسم, مرسدس, جهان پهلوان تختى, دستهاى آلوده, اتوبوس, قرمز, دو زن, شیدا و در حدود 90 فیلم سینمایى موسیقى نوشته است و آخرین سریالى که وى براى آن موسیقى ساخته است سریال ولایت عشق است.

بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد.همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد, مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود.
در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد.در جشن گزارش فیلم جایزه بهترین آهنگسازى را براى صد سالگى سینما از آن خود کرد. در سال 1381 در مراسمى که در شیراز برگزار شد از بابک بیات و چهار هنرمند بزرگ دیگر ایران تقدیر به عمل آمد.همچنین در همین سال و در مراسمى دیگر از بابک بیات به خاطر یک عمر تلاش در زمینه ترانه ایران تقدید شد که در این مراسم پیامهایى از ایرج جنتى عطایى، بهرام بیضایى و... قرائت گردید.


از دیگر فعالیتهایى بابک بیات در این سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمین خورشید" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونیک تهران و به رهبرى استاد "فریدون ناصرى" اجرا شد.
بابک بیات در کنار ساخت موسیقى, حدود هشت سال است که در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسیقى فیلم تدریس مى کند. بابک بیات همیشه از دوستانش مانند محمد اوشال, ایرج جنتى عطایى, خسرو شریف پور و مهندس فریدون حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کند.از دوستیش با ایرج جنتى عطایى و خاطراتشان, از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد, و از خاطراتش با نصرت رحمانى: "زندگى بازیست, ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم, واى زین برد روان فرساى, من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم, گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش, زندگى بازیست."


وزمزمه مى کند شاملو را که: "همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست." از شفیعى کدکنى مى گوید.از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.
از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا.از اسفندیار منفرد زاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت مىکند.از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهیار قنبرى.از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.از بهرام بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.از احمد شاملو و همسرش آیداى مهربان.


بابک به زندگى گذشته خود مى بالد و از بیان آن ترسى ندارد.از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنایى با ایرج جنتى عطایى در همین محله ها.سرآسیاب دولاب،خیابان شهباز، شکوفه، کرمان، و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترین صدایى به گوش همسایه ها مىرسید و آغاز آهنگسازیش از همین خانه محقر 48 مترى بود.و خاطرات شیرین زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدینش براى او بود.زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود.میدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند.اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقى را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.


در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود.پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند.او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد.
بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال مىکنند، رضایتمندانه صحبت مى کرد.
و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است.

او سرانجام صبح روز یکشنبه 5 آذر 1385 به دليل عارضه نارسايي كبد در بيمارستان ايران‌مهر تهران درگذشت.

روحش شاد.................................

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:59  توسط بابک 

ضرب، سازی غریب

حقا که مرگ چه شیرین گواراست برای هنرمند
بابک بیات از بین ما رفت .........
ما مانده ایم و هنر بیکران او .......
روحش شاد............................


 

یکی از تاثیر گذار ترین موسیقی دانان عصر ما در قبل از انقلاب کسی که به ساز تنبک وقار داد استاد حسین تهرانی ست که گوشه ای از زندگی نامه این بزرگوار را پیش رو دارید  


تهرانی در دورانی تنبک را به دست گرفت درآن  زمان نواختن آلات موسيقی جرم بزرگی محسوب ميشد و خانواده ها حاضر نبودند فرزندانشان را به فراگرفتن موسيقی وادارند، چون در اين صورت از چشم افراد فاميل و اهل محل می افتادند و در شهر انگشت نما میشدند. دوازده ساله بود که به یک زورخانه رفت و ضرب گرفتن مرشد را دید و احساس کرد به ضرب علاقه زيادی دارد  گلدانی را از توی باغچه خانه برداشت و ته آن را سوراخ و پوستی بر سر آن کشيد بعد با دست ضربه هايی روی آن می زد صدايی نسبتا خوش داشت، روزها وقتی پدرش به کارگاه خودش ميرفت ساعتها در کنج اطاق می نشستم و ضرب زدن را پيش خود می آموخت. وقتی سوار واگونهای اسبی مي شد، صدای پای اسب با ريتم مخصوص او را  به هيجان می آورد و يا روزهايی که همراه پدر و مادر سوار قطار شهر ری ميشد - همان ماشين دودی معروف- تا به زيارت حضرت عبدالعظيم بروند، حرکت   ترن و سر و صداهای مخصوص آن را به خاطر ميسپرد و اين ريتمها را روی ضرب پیاده می کرد


استاد حسین تهرانی - استاد فرامرز پایور- استاد حسین دهلوی

روزی مادرش خبر داد که همسايه ها از صدای ضرب تو به ستوه آمده اند و به پدرت شکايت برده اند. دریافت که ديگر نميتواند در خانه تمرين کند . روز بعد گلدان را زير عبايش قايم کرد و سوار واگون اسبی شدم. واگون معمولا از چهار راه لاله زار تا گاراژ ماشين واقع در انتهای شهر تهران ميرفت و برای طی اين مسافت يک ساعت و نيم لازم بود. من معمولا به اطاق وسطی که مخصوص بانوان بود ميرفتم و از اول تا آخر خط و گاهی بر عکس يکسره ضرب ميگرفت. گاهی زنها يکشاهی صناری هم به دامان او  ميريختند و  وقتی به خانه برميگشت مبلغی در حدود يک قران يا سه شاهی پول کاسبی کرده بود به اين ترتيب و با دشواری های که در پيش روی او بود، به کمک عشق و علاقه فراوان نواختن ضرب را ياد گرفت ولی بعدها نزد اساتيد فن اين هنر را تکميل کرد
حسين تهرانی همراه ساير هنرمندان گاه و بی گاه به دربار می رفت و در مجالس خصوصی شاه و خاندان سلطنتی ضرب ميزد و بعضی اوقات هم جوکهای جالبی ميگفت. ميگويند يکروز شاه به او پيش نهاد ميکند به جای عبدالحسين هژير وزير دربار وقت و نخست وزير سابق در محافل ظاهر شود تا اگر کسی خواست به جان هژير سوء قصد کند حسين را هدف قرار دهد. حسين تهرانی از هژير می پرسد: در مقابل اين کار چقدر به من دستمزد میدهی؟ جواب می دهد جلسه ای ۵۰ تومان و بلافاصله حسين ميگويد: بنده جلسه ای صد تومان ميدهم شما جای من در جلسات و محافل حاضر شويد!
حسين تهرانی هميشه ميگفت ضرب قلب موسيقی است. اصولا هر حرکت انسان ريتم به خصوصی دارد، راه رفتنش، حرف زدنش، نشست و برخواستنش، و او بود که برای نخستين بار به کمک شاگردانش يک کنسرت بزرگ ضرب در تلويزيون تشکيل داد. مهارت حسين در تجسم حرکت قطار بقدری زياد بود که اگر چشمت را می بستی خود را در قطار شهر ری و ماشين دودی ميدی با همان سر و صداها و خصوصيات هميشگی، متاسفانه پس از حسين افرادی پيدا شدند که خواستند هنرش را و شخصيتش را نفی کنند. در حالی که حسين تهرانی و هنرش و از همه مهمتر بزرگواری و انسانيتش فراموش شدنی نيست.

سخنی از چکاد
به ظهیر الدوله که رفته بودم قبری داشت بسیار کوچک و غریب گویی که در این دنیا هیچ کس را نداشته ولی نه به اندازه دلش حسین تهرانی دلی داشت دریایی که خصوصیات حسین تهرانی به گونه ای بود که در هنرش تاثیرگذاشته بود و رفقایش همیشه می گفتند تهرانی  ۹۹ درصد جوانمرد است و ۱ درصد هنرمند اما این یک درصد دریاییست بی کران از هنر استاد حسین تهرانی مطلب بالا گوشه ای است از زندگی نامه استاد از زبان خودش هم اکنون از شاگردان بسیار بزرگ استاد می توانیم به استاد محمد اسماعیلی اشاره کنیم که راه حسین تهرانی را ادامه داد  


 

2 نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:19  توسط بابک