|
|
امروز یکشنبه ۲۸ آبانه اامروز سومین جلسه ایست که سه تار رو نزد آقای شعاری کار می کنم روز اول رو هیچ وقت فراموش نمی کنم لحظه ای که به آموزشگاه همساز رفتم همه چیز به نظرم تازه وعجیب می یومد دلهره و اضطراب عجیبی در وجودم بود ساعت ۱۱ من وارد آموزشگاه شدم دکوراسیون عجیبی داشت دارای ۴ کلاس درس و درودیوار پر بود از سه تارهای مختلف من که کیف کرده بودم هنوز استاد تشریف نیاورده بودن برای همین باید منتظر می موندم ناگهان زنگ در آموزشگاه به صدا در آمد و بعداز چند لحظه استاد عزیزم با کیفی در دست واردآموزشگاه شد برای احترام از جایم بلند شدم سلامی کردم و اوهم سری تکان داد .بعداز تقریبا ۱۰ دقیقه وارد کلاس شدم روی صندلی نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و در حال روشن کردن پیپش بود با احترام خاصی گفت بفرمائیدمن هم روی صندلی جلوی استاد و کنار پایه نت نشستم شروع به صحبت کرد و ابتدا از حالم جویا شد من که از دلهره صدایم می لرزید جواب دادم خوبم استاد ممنون !
بعد راجع به سوابقم سوال کرد و من هم گفتم وقتی اسم بهداد بابائی رو آوردم گفت تو پهلوی بهداد بودی ؟ برای تکنیک نوازی ساز گفتم بله
و قسمت مشکل داستان اینجا بود سازی که کوک اصفهان بود به دستم داد و گفت درآمدی بنواز
گفتم: استاد می تونم کوک رو شور کنم و درآمدی شور رو براتون بزنم
گفت : هرجور میلته
خلاصه ساز رو کوک کردم و حقا که ساز خوش صدایی بود و در آمد شور رو نواختم بعد از کمی فکر گفت کافیه
من که دلهره داشتم پیش خودم گفتم الان بهم میگه پاشو برو پهلوی همون آقا بهداد ساز کارکن
خلاصه پرسیدشما مطمئنی پهلوی بهداد بابائی کار کردی
من با دلهره گفتم خوب بله البته قبلا پهلوی شهرام اعتمادی و بهرام ساعد بود
گفت : من اصلا باور نمی کنم که شاگرد بهداد باشی چون صدای سازت خیلی لطیف و شنیدنیه تو سبکهای محمد رضا لطفی ساز می زنی
من که بدجوری حال کرده بودم گفتم آخه کاری استاد لطفی رو خیلی دوست دارم
خلاصه گفت حالا یه چهار مضراب بزن
منم چهار مضراب شورانگیز استاد مشکاتیان رو براش نواختم و چون بدجوری انرژی گرفته بودم به بهترین نحوی اجراکردم و بعددرس رو شروع کرد
و از آواز اصفهان شروع به درس دادن کرد
من خیلی دوستش دارم وقتی که ساز میزد احساس می کردم روی ابرها پرواز میکنم واقعا زیبا بود جای همه خوانندگان این متن خالی او واقعا یک اسطوره نوازندگی سه تار است در چهره او استاد صبا را می توان دیدو مردی بسیار محجوب و دوست داشتنی الان سه جلسه از کلاسم با او میگذره و هر هفته دعا می کنم که هفته بعدی زودتر بیاد و من پیش ایشون برم تنها جایی که به چیز دیگه فکر نمی کنم
بردستان هنرمندش بوسه می زنم و از خداوند بزرگ برایش آرزوی موفقیت و سلامتی می کنم
یاعلی
![]()
به قول سهراب
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين
یاعلی

گروه اساتيد
از چپ به راست استاد فرامرزپايور ،استادجليل شهناز ، مرحوم استاد علي اصغر بهاري، استادمحمد موسوي ، استادمحمد اسماعيلي
استاد پايوردر سال ٢١/١١/١۳١١ در خانواده اي اهل موسيقي در تهران متولد شد. پدرش علي خان پايور، نقاش بود و سه تار و سنتور رانيز خوب مي نواخت. پايور موسيقي را در مدرسه دارالفنون و همچنين زبان انگليسي را در سال ١۳٤١ در دانشگاه آكسفورد تحصيل كرد. استادانش ابوالحسن صبا ، عبدالله دوامي، ونزد نورعلي برومندرديف هاي آوازي را آموخت ، و نزدحسين دهلوي و مليك اصلانيان فن آهنگسازي و هارموني رافراگرفت و نزد حسين تهراني ضرب را آموخت . پايور كتابهاي بسياري براي سنتور منتشر كرده كه متد آموزشي ساز سنتور از پايه تا دوره عالي و همچنين آثار خودش را در بر مي گيرد. او سرپرست گروه فرهنگ و هنر در سال ١۳٤٥ بود. پايور رديف دوامي و آهنگهاي ركن الدين خان را منتشر كرده است همچنين يكي از اساتيد موسيقي كلاسيك ايراني بود كه گروه اساتيد را سرپرستي مي كرد. از مهمترين كارهاي وي متد آموزشي و رديف براي ساز سنتور است. پايور كاست و صفحه و سي دي هاي بسياري به همراه حسين تهراني، علي اصغر بهاري، محمد اسماعيلي، هوشنگ ظريف، حسن ناهيد ، محمد رضا شجريان و شهرام ناظري ديگر موسيقي دانان ضبط كرده است. او شاگردان بسياري را مانند سعيد ثابت تربيت کرده است که ايشان فعلا يکي از برجسته هاي ساز سنتور مي باشند ناگفته نماند استاد غير از ساز تخصصيشان تارهم استادانه مي نوازند و کتابي هم در باب تدريس اين ساز نوشته اند.
استاد ابوالحسن خان صبا (٢٩/٩/١٣٣٦-١٢٨١)
در تهران متولد شد. صبا يكي از بزرگترين اساتيد موسيقي كلاسيك ايراني در قرن حاضر مي باشد. پدرش ابوالقاسم كمال السلطنه دكتر و هنرپيشه بود(وي سه تار نيز مي نواخت). او اغلب سازهاي موسيقي ايراني را مي نواخت. همچنين شاعر و آهنگساز نيز بود. اساتيدش، پدرش (سه تار)، ميرزا عبداله فراهاني (سه تار)، درويش خان (تار و سه تار)، علي اكبر شاهي (سنتور)، حاجي خان (تنبك)، حسين اسماعيل زاده (كمانچه)، اكبر خان (فلوت) و حسين هنگ آفرين (ويولن) بودند. صبا موسيقي ايراني را در مدرسه موسيقي وزيري آموخت. از شاگردانش مي توان حسن كسائي، فرامرز پايور، مهدي خالدي، علي تجويدي، حبيب اله بديعي، داريوش صفوت، محمد بهارلو، لطف اله مفخم پايان، حسين تهراني، همايون خرم و تقي تفضلي را نام برد.

چنین است آن خاطره که روزی استاد صبا و زنده یاد حسین تهرانی که نیز الحق انسانی ارجمند و بزرگوار بود باقطاربه سفری می رفته اند.تصادفا در کوپه ای که ایشان جای داشتندیکی دو نفر از حاضرین درضمن صحبتها ایشان را می شناسند. ازقرارآن اشخاص چون اهل موسیقی نبوده اند متوجه این نکته نمی شوند که در قطاربا آن همه هیاهو اصلا ممکن نیست که صدارساز( آن هم سازی مثل سه تار) به گوش کسی برسد.
به اصرارو خواهش بیش ازحد از استادمی خواهندکه در آن شرایط قطعه ای برای ایشان بنوازد.استاد هم چون درمی یابدکه ایشان از اصرارخود دست برنمی دارند، به ناچار ساز را به دست گرفته دو سه دقیقه ای برای آنها مینوازد، ناگهان سازرا وارونه کرده وشروع می کئد به ضرب گرفتن روی کاسه سازو حسین تهرانی ، اشاره می کند که چیزی بخواند. به هرحال با ضرب گرفتن استاد و خواندن حسین تهرانی موضوع خاتمه می یابد . بعد وقتی مرحوم تهرانی دلیل این کارراازاستاد میپرسند در جواب می گوید :
حقیقتا اینها منظورش شنیدن صدای ساز من نبودفقط می خواستند کار ازببینندو من نمی خواستم آنها را ناامید ببینم به خدا اگر جایی مناسب بود ساعتها برایشان مینواختم چون این انسانهای مخلص و دوستدار هنر کمتر از خود هنرمند نیستند
فقط باید آموخت حالا همه استاتید و هنرمندان ما می آیند قطعات این بزرگوار را به شاگردانشان آموزش می دهند چرا نوازندگان برجسته ما خودشان را در یک چهاردیواری محصور کرده اندبیایید و با مردم باشیدو با آنها زندگی کنید.
سلام ،
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند بااین همه عمری اگر باقی باشد
طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزدو
نه این دل ناماندگار بی درمان تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پراز هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبردهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند!
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من می دهد یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟ نه ریرا جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آئینه ، ازنو برایت می نویسم حال همه ماخوب است
اما تو باورنکن
یاعلی
ازذکرعلی مددگرفتیم آن چیزکه میشودگرفتیم
دربوته آزمایش عشق ازنمره بیست صدگرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم حکم ازلی ابدگرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز درچمبرآسمان آبی خورشیدولایت علی سبز
دستارشهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز درنامه ما سیاه رویان امضای حمایت علی سبز
یاعلی دربند دنیا نیستم
بنده لبخنددنیانیستم
بنده آنم که لطفش دائم است
بامن و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصفیم اما بی خبر
درپی اصلیم اما بی خبر
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم میزنه
توکوچه های غربتم نشونی از مولا میدن
اهل محل سلاممو جواب سربالا میدن
به من می گن علی کیه
علی امام عاشقاست
به من میگن علی چیه
داغ دله شقایقاست
روایتی دروصف مولا علی به قلم محمدرضا آغاسی
این پست رو که مینوشتم دلم نمی آمد پستش کنم چون فکر می کردم درخورمولانیست ولی چه کنم چی بگم فقط می دانم باید عاشق باشم عاشق علی.
نورخورشید ولایت پاسداراشک و چاه لافتی الاعلی لاصیف الاذوالفقار